سفرنامه ارمنستان:
از چند ماه قبل از سفر کارها رو انجام دادیم. باید پلاک برای ماشین می گرفتیم که بتونیم از ایران خارج بشیم. رفتیم گمرک تهران و بعد از چند روز کارها درست شد. بابا و مامانم هم گواهینامه بین المللی شون رو گرفتن و دیگه همه چیز مهیا بود.
شنبه صبح که فکر میکنم دوم یا سوم فروردین بود حرکت کردیم. یه شب توی مهمانسرای جهانگردی مرند که از قبل رزرو کرده بودیم موندیم. خیلی جای دلپذیری نبود. شب اش رفتیم بیرون که غذا بگیریم. همه جا بسته بود. بالاخره یه کبابی پیدا کردیم و بعد از صرف غذا برگشتیم هتل. روی کوههایی که از هتل هم میشد دید پر از برف بود. صبح از مهمانسرا بیرون اومدیم و رفتیم سمت نوردوز که از گمرک اونجا بریم ارمنستان. ساعت ده صبح رسیدیم گمرک. جلوی در یه کم پول چنج کردیم(واحد پولشون درام هست که هر یک درام معادل سه تومان است) و رفتیم تو. اول گشتنمون و پلاک رو نصب کردیم و از قسمت گمرک ایران گذشتیم و اینم بگم که به استامینوفن هم گیر میدن!
وارد قسمت ارمنستان شدیم و تازه فهمیده بودیم که خواهرم کل پاکت قرص ها رو اورده! یعنی هر چی که شما بگین توش بود. از استامینوفن گرفته تا مولتی ویتامین و همه چی! من قایمش کردم توی کیفم که ازمون گرفتن و خیلی بد بود. بیچاره خواهرم چقدر چیزی بهش گفتیم. انقدر قرص ها زیاد بودن که یه سبد و یه لیست اوردن که غیر مجاز هاش رو جدا کنن. ما هممون خودمونو واسه یه اتفاق بد و یه حالگیری حسابی اماده کرده بودیم و مامان و بابام توضیح میدادن که کار خواهرم بوده که بالاخره اتفاق خاصی نیفتاد و بقیه قرص ها رو پسمون دادن و از اونجا هم رد شدیم!
ماشینمون هم انقدر اینور و اوور داشت که سه ساعت طول می کشید فقط اونو بگردن!
بعد از هشت ساعت معطلی بدون غذا و چیزی از گمرک بیرون اومدیم. که فکر میکنم ساعت شش بعد از ظهر بود و توی گمرک هم فهمیدیم دو تا ماشین که اون روز حرکت کرده بودن افتاده اند توی دره و خیلی ترسیدیم بعلاوه اینکه شنیده بودیم جاده هاش پر پیچ و خم و کوهستانی هستش.
قبلا با یه لیدر هماهنگ کرده بودیم که اگه وارد ارمنستان شدیم کمکمون کنه. باهاش تماس گرفتیم و پیشنهاد داد شب رو توی هتل «ماری شوک» در شهر «اگاراک» بگذرونیم. اگاراک تقریبا کنار گمرک بود و زود رسیدیم اونجا. تقریبا حالمون گرفته بود و من یه کم پشیمون بودم از برنامه این سفر. شب اونجا موندیم و شام رو هم رستوران همونجا بودیم. واقعا هتل خیلی شیک و تمیزی بود که احساس می کردی امروز افتتاح شده!
صبح دوشنبه به سمت یروان حرکت کردیم. جاده همون طور که فکر می کردیم خیلی پر پیچ و خم و برفی و وحشتناک بود و بعضی قسمت ها طبق دماسنج ماشینمون دما به منفی سه درجه هم میرسید!
صبحانه رو لب دره خوردیم و خیلی قشنگ بود.
منم قران گرفته بودم دستم و خدا خدا می کردم سالم برسیم یروان. از یه طرف تصادف اون ماشین ها و از یه طرف هم جاده های واقعا وحشتناک که جاده های کوهستانی ایران پیشش کاملا مستقیم هستن.
برای نهار چند تا خورشت و برنج داشتیم که کنسروی بود و باید می جوشوندیم! وسط برف! یه جایی پیدا کردیم که مثل یه اتاق سنگی کنار جاده بود. دمای اونجا زیر پنج درجه بود اما ادم احساس سرما نمی کرد. یه تصمیم جالب گرفتیم. یه ظرف هم برده بودیم. اب هم داشتیم. هیچ وقت یادم نمیره. کلی وقت، داشتیم هیزم جمع می کردیم برای اینکه اب جوش بیاد. تازه باید بیست دقیقه هم جوش نگهش می داشتیم. هر چی بوته و چوب و هرچیز دیگه ای اونجا بود برای اتش جمع کردیم. تلاشمون واقعا جالب بود. تا حالا این کار رو نکرده بودیم. اما غذایی که بعدش خوردیم واقعا دلچسب بود.
یه چیز جالب دیگه هم این بود که موقع اتش درست کردن و کلا وقتایی که کنار جاده می ایستادم هر ماشینی که رد میشد سرعتش رو تا اونجایی که می تونست کم می کرد تا اگه به کمک نیاز داریم کمکمون کنه که این ویژگی شون واقعا ستودنی بود.
بعد از ظهر رسیدیم یروان و ما همچنان ناراضی. وقتی نزدیک شهرش شدیم یه کوه خیلی بزرگ و نوک تیز که تا حالا کوهی به اون بلندی ندیده بودم جلومون بود. از یه طرف خورشید داشت غروب می کرد و با وجود ابرهایی که جلوش بود صحنه قشنگی داشت و از یه طرف دیگه هم انقدر بزرگ بود که ادم می ترسید!
با لیدرمون تماس گرفتیم و قرار شد ببینیمش و جلوی ساختمان اپرا قرار گذاشتیم. اون شب شهرام و شهره کنسرت داشتن و خیلی هم شلوغ بود.ساعت هشت شب اونجا بودیم و لیدرمون که یه خانم بود اومد و رفتیم دفترش. بعد از اینکه یه کم خستگیمون رفع شد رفتیم رستوران ایرانی اریا که رو به روی هزار پله بود.
بعدش با لیدرمون رفتیم دنبال هتل و یه سوییت گرفتیم توی هتل کانتیننتال. یک کلمه هم انگلیسی بلد نبودن. به جز مدیر هتل که یه روز چند دقیقه انگلیسی باهاش حرف زدم. من کلاس زبان نمیرم اما زبانم در حدی هست که بتونم جملات معمول روزانه رو استفاده کنم.
شب اول خیلی اعصابمون خورد بود و قرار گذاشتیم فرداش برگردیم ایران. وای چقدر احساس پشیمونی می کردم و فکر می کردم که این همه ذوق و شوق بی خود بوده. اما واقعیتش این نبود و اون سفر بهترین سفر من بود. وقتی به این فکر کردیم که چقدر خوش گذشته و چقدر میتونه خوش بگذره تصمیم گرفتیم بمونیم.
صبح فرداش من گفتم زنگ می زنم پایین که برامون صبحانه بیارن. کشتم خودمو ولی هرچی انگلیسی می گفتم هیچی جواب نمیداد تا اینکه به ارمنی گفتم(مربا،نان،پنیر،کره...)تا بالاخره گفتOK! باورم نمیشد بلد باشه یک کلمه هم انگلیسی حرف بزنه. صبحانه رو اوردن بالا و بدون اینکه اجازه بگیرن یا در بزنن چیدن(ما توی اتاقمون بودیم)رفتن. ما هم بعد از اینکه خوردیم رفتیم بیرون و قبلش گفتیم میز رو تمیز کنن. وقتی برگشتیم همون طور دست نخورده بود! سوییتمون هم دو خوابه بود و خیلی خوب بود.
روز اول رفتیم هزار پله و یه کلیسا. واقعا دیدن کلیسا جالب بود. بعد هم که دعا کردنشون تموم میشد باید از یه در دیگه می رفتن بیرون که دعاشون مستجاب بشه.
روز بعد رفتیم پاساژ طلا که برخلاف انتظارمون هیچی نداشت و بازارشون هم رفتیم که بسته بود.
اونجا تاکسی می گرفتیم و هزار درام میدادیم و مسیر رو مشخص می کردیم و با ماشین خودمون دنبالش می رفتیم که خیلی روش خوبی بود.
روز بعد رفتیم دریاچه سوان که خیلی سرد بود و جز ما هم اونجا کسی نبود و باد هم خیلی میومد. با زور(ابش خیلی سرد بود) یه بطری از ابش برداشتیم که خواهرم بعد از ظهرش اشتباهی تا اخرش رو خورد! و چون ابش شیرین بود متوجه نشده بود! دریاچه سوان هم بزرگترین دریاچه اب شیرین جهان هست!
دوباره رفتیم بازار که هیچی نداشت و دست خالی برگشتیم هتل. البته بابام یه کت لی خرید و مامانم هم یه جفت چکمه گرفت.
روز بعدش رفتیم معبد گارنی و گغارد که خارج از شهر بودن و گغارد یه کلیسای کوهستانی بود. گارنی هم یه معبد که برای یه پادشاه بوده و توش یه کلیسا و سونا و یه معبد بود که فوق العاده جالب بود و یه درخت جالب هم توی محوطه بود که عکسشو میذارم. گغارد هم واقعا جالب بود و توش یه چشمه بود که توی ابش سکه می انداختند. یه جایی هم بالاتر از ما یه تو رفتگی بود که می گفتن اگه سه تا سنگ توش بندازی ازدواج می کنی! که یه دختره می گفت من بیست تا انداخته اما هنوز مجردم!
قوانین رانندگی شون هم واقعا خیلی از اینجا سخت تر بود. دو تا خط وسط خیابون بود که اگه ازش دور میزدی جریمه میشدی. ما یه بار به خاطر دور زدن و یه بار هم به خاطر ورود ممنوع جریمه شدیم. هر بار هم ده هزار درام(=سی هزار تومان) جریمه شدیم!
صبح روز بعد با اینکه دلم نمی خواست اما یروان رو به سمت ایران ترک کردیم!
مامانم پشت فرمون بود و بابام ادرس میداد. ما هم هرچی می رفتیم می دیدیم کوه ها سبز تر می شن و همه جا سبزه زاره و... بابام می گفت تا سیزده به در اینجا پر از درخت میشه! داشتیم می رفتیم که یه پلیسه که توی یه کیوسک بود کلی سوت زد و دوید دنبالمون که متوقفمون کنه اما ما رد شدیم و مثل اینکه جز من هم هیچکس ندیده بودش. گفتم"این پلیسه می خواست نگهمون داره!" . با توجه به شصت هزار تومانی که توی یروان جریمه شده بودیم همه بهم چیزی گفتن و ما هم که مثلا پلیسه رو ندیدیم به راهمون ادامه دادیم و یه جایی یه پلیس دیگه ایست داد و ما هم گفتیم الان جریمه رو دو برابر میکنه. گواهینامه مامانم رو گرفت و گفت..."دارید میرید کشور اذربایجان!!!"
ما هم گواهینامه رو گرفتیم و بعد از تشکر دور زدیم و منم که شاد شده بودم گفتم"اگه همون موقع به حرف من گوش داده بودین..."
ساعت یک بعد از ظهر بود و ما زدیم کنار که دوباره اتش درست کنیم و از همون غذاها بخوریم. اینبار بابام رفت دنبال هیزم و لب دره هم بودیم و خیلی جای قشنگی بود. ما هم صدای موزیک رو بلند کردیم و کلی رقصیدیم. خیلی حال داد. هر چی موقع اومدن به ارمنستان حرص خورده بودیم اون موقع جبران شد!
شب رسیدیم اگاراک و بعد از ما برف خیلی سنگینی باریدن گرفته بود و خیلی ها با سختی و حتی یه نفر کل جاده رو با ماشین خاموش!اومدن گمرک!
توی راه برگشتن هر صد متر ما رو می گشتن و دیگه داشت اعصابمون خورد میشد و منم همش چپ چپ نگاهشون می کردم که به عمق احساسم پی ببرن!
وقتی اومدیم ایران یه شب هتل بین المللی تبریز خوابیدیم و روز بعد هم ایران بودیم.
سفر خیلی خوب و پرخاطره ای بود.