تبليغاتX
ܓܨミ★ミ ترافیک احساسات من ミ★ミ ܓܨ - باران
**ترافیک خاطرات**
پنجشنبه 7 آبان1388 :: 17:52 :: به قلم : نسترن

دیشب بعد از تولد با مامانم رفتیم بیرون که یه نگاهی بیندازیم و اگه شد یه چیزایی بخریم. قم که پارکینگ نداره. یه دور دور خودمون زدیم و داشتیم می رفتیم سمت بازار که یه اتوبوس خودشو انداخت جلوی ما و ثابت ایستاد. اینقدر اعصابم خورد شده بود که نگو. کلی غر زدم تا اینکه دیدم چند تا مرد اومدن راه رو باز کنن. خیلی بد جور بود. یه پراید و نیسان با هم تصادف کرده بودن. نمی دونم ولی فکر کنم اتوبوسه هم زده بود بهشون. پلیس هم که وقتی احتیاج هست پیداش نیست اما اگه یه جایی پارک کنی با سرعت نور خودشو می رسونه که قبض بنویسه. یک ساعت طول کشید تا از خونه رفتیم بیرون و به بازار رسیدیم و با کلی زحمت یه جای پارک پیدا کردیم.

بازار هم که طبق معمول... اگه نری راحت تری. بازارهای شهر های دیگه هم همین طوره؟ شما چطوری خرید می کنید؟

 

_______________________________________________________

 

الان هم که دارم می نویسم هوا حسابی ابری و بارونی و گرفته ست و رعد و برق هم می زنه. خیلی قشنگه. خیلی. وقتی بارون گرفت بیرون بودم. یه دفعه بارون با سرعت باریدن گرفت.

+ نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 7 آبان1388 ساعت 17:52 نویسنده : نسترن

CopyRight © 2009 4masih All Rights reserved