این پست رو که نوشتم و تموم شد میره برای بیست و هشت یا بیست و نه بهمن.
فقط جدیدترین رویدادها رو می نویسم و میرم. حالا کجا میرم؟
به امید خدا قرار شده ۲۱ بهمن از قم به سمت مشهد حرکت کنیم. خیلی وقته نرفته ایم مشهد.
تا اون روز هم که کار داریم و نمیام نت.
خداحافظ تا یک هفته دیگه.
نظر فراموش نشه!
امیدوارم حال همگی خوب باشه.
من تقریبا خوبم.
دیروز کارنامه دادن. معدلم ۶۴/۱۹ شد. خوب بودنم به خاطر کارنامه ست اما تقریبا نمیدونم بخاطر چیه!
خیلی وقته دارم دنبال دلیلش میگردم.
حوصله اینترنت اومدن رو که به کل ندارم. خودمم باورم نمیشه.
یکی از دوستام گفته بود چرا همش ایراد میگیرم و چرا خوبی ها رو نمیگم. شاید خیلی های دیگه هم این فکر رو بکنن.
بذارید یه زیبایی بگم:الان داره بارون میاد. که اگه نیاد بهتره. یه نم کوچولو میزنه و پنج دقیقه بعدش چنان افتابی میشه که باور نمیکنی زمستونه!
ترم دوم که فعلا داره خوب پیش میره. این دبیر پرورشی فقط اعصاب منو خورد کرد دیروز. هیچکس به اندازه من براش کار نکرد اونوقت بهم میگه چرا همیشه کارهاتو نصفه کاره ول میکردی. به خدا ادم اگه کاری نکنه دلش واسه نمره ی کمش نمی سوزه. این خانوم هم که کافیه یه کم سر کیسه رو شل کنی و یه سری خرت و پرت که احتیاج داره واسه تزئین مدرسه بخری با سر بهت نمره میده.
یعنی روزی که من بتونم اینجا یه روز رو بدون هیچ عیبی بگذرونم و همه چیز دور و برم بی عیب و نقص باشه جشن میگیرم!![]()
خوب دیگه. نمیدونم اپ بعدی من کی خواهد بود. اما تا اون موقع خداحافظ
نظر هم یادتون نره!![]()
سلام.
خیلی وقته پست نزده ام.
نمیدونم اصلا حوصله شو ندارم. این هفته کارنامه ها رو میدن. دیروز دو ساعت برنامه داشتیم برای استقبال دهه فجر!!!
امروز یکی دیگه داشتیم واسه ورود امام.
والله از اینا بعید نیست هر روز واسمون برنامه بذارن. بچه های ما که خیلی خوششون میاد از وقت درسشون گرفته بشه ولی برای من اصلا خوشایند نیست. اخرای ترم که میشه همین دبیرا اینقدر غر میزنن به جونمون که : اره شما از بس حرف زدین ما نرسیدیم کتاب رو تموم کنیم.
نمی بینن خودشون چیکار کردن.
این همه هم تعطیلی داریم.
برنامه رو دبیرا اجرا کردن. اول یه نفر از یه مدرسه دیگه اومد واسمون اواز خوند. جدی میگم!
بعد یکی دیگه اومد واسمون شعر گفت. بعدم دبیر ورزشمون با یه مانتوی اندامی و روسری قرمز و موهای بیرون اومده از روسری اومد مقاله خوند. باورتون نمیشه دستاش مث چی می لزرید!
حالا پنج دقیقه از زنگ خونه هم گذشته مدیرمون نشسته میگه اهنگ گوش ندید. میگه به جاش قران بخونید. فکر کنم اگه نیایم مدرسه به جاش بشینیم توی قبر و نماز و روزه و ذکر و...بگیم بیشتر خوشش بیاد.
مگه اونایی که اهنگ گوش میدن قران نمی خونن؟
بعدشم همه اماده ی رفتن بودن یکی از دبیرا میاد جریان عقدشو که در حضور امام خمینی برپا شده تعریف میکنه.
خواهرم هم که بهش گفتن اگه چندتا بخش از صحیفه سجادیه حفظ نکنی دو نمره ازانظباط کم میکنیم. اگه صحیفه خوندن واسه نمره است همون بهتر که طرف تا اخر عمرشم نخونه. به جای اینکه خودشون بیان مطالبش رو برای بچه ها باز کنن میگن یالا برید کتابش رو بخرید حفظش کنید و فردا هم طوطی وار واسه من بگید. من که الان هرچی از این حفظی ها قبلا بلد بودم همش از ذهنم رفته. تا مغز یه چیزی رو نپذیره که حفظ کردنش به درد نمیخوره. حالا هدفشون چی بوده خدا داند.
این دوست ابادانی منم که همش از شهرشون حرف میزنه. بعضی وقتا با خودم فکر میکنم اگه من برم تبریز چیزی برای گفتن دارم؟ بعد هرچی میگردم هرچی اینور و اونور رو نگاه میکنم می بینم هیچی نیست!
کلاسمونو عوض کردن.
تا حالا ۵ تا از نمره هامونو داده اند.
ریاضی:۱۹.۲۵
زیست:۱۹:۲۵
شیمی:۱۹.۵
دینی:۱۹.۵
زبان فارسی:۲۰!
خواهرم معدلشو ۲۰ شد. نمیدونم من چند میگیرم.
این پست درباره زادگاهه:
زادگاه جاییه که یه نفر توش به دنیا میاد و یه مهر خاصی نسبت بهش توی دل ادم هست. اما عکس این قضیه هم طبق تجربیات من امکان پذیره.
من با اینکه ایران رو خیلی دوست دارم اما تا قبل از اینا نسبت به قم بی تفاوت بودم. الان حس من نسبت به قم به سمت منفی پیشروی کرده و میشه گفت که ازش بدم میاد و حتی اگه می تونستم اسمشو از شناسنامه م پاک میکردم. عمق فاجعه اینجاست.
شاید بخاطر تضادهایی که بین رفتار مردمش هست اینطوری شده که به دو نمونه ش اشاره میکنم:اولیش یکی از دوستامه که همش به حجاب این و اون گیر میده و کاراش بر اساس دستورات مرجع تقلیدشه اما دوست پسر هم داره و این به نظرش مسئله خاصی نیست...یا یکی دیگه که همش میگه بد حجابی فساد به بار میاره اما دیش روی پشت بومشون اخر پاکدامنیه.
میگن اذربایجان شرقی تکه ای از بهشته. پس حتما اینجا هم تکه ای از جهنمه.
آسمون اینجا با زمینش سر جنگ داره! توی دل زمستون احساس میکنی وسط بهاری. اینجا دو تا فصل بیشتر نداره؛بهار و تابستون!
آب و هوای اینجا هم فقط به چندتا کاج و اکالیپتوس و خاربن اجازه رشد میده.
تا دلت بخواد امامزاده اینجا هست که ازش به عنوان منابع گردش گری یاد میکنن.
وقتی هم دلت گرفت دو حالت داره: یا می تونی از مناطق گردشگری ش استفاده کنی یا بشینی به حال خودت گریه کنی که من معمولا به دلایلی که در ادامه میگم راه دوم رو انتخاب می کنم.
اینجا مردمش یه خصوصیات منحصر به فردی دارن. همه به کار هم کار دارن. حتی توی کوچکترین مسائل هم دخالت میکنن. همین کاراشون باعث میشه همه از هم فراری باشن. حتی فامیل هم مثل کابوسه! همه همیشه فکر میکنن بی عیب و نقصن و دنبال ایرادات بقیه می گردن و تا جایی که می تونن سعی میکنن چیزی رو توی دلشون نگه ندارن.
اینجا چشم ها فعالیتشون زیاده. زنها که چشم های قدرتمندی دارن که می تونن یه فیل رو از پا بیندازن. مرداشون هم که چی بگم؟ وقتی توی خیابون راه میری دو تا چشم دارن دو تای دیگه هم قرض میکنن.